سلام دوستان!
این یکی آپم... یه کم از بقیه شون جدی تره. یعنی کاملا جدیه. یه مدته فکرم هی مشغوله، هی خودم به نتیجه نرسیدم. بعدا دیدم شماها همه تون یکی پونصد شیشصد تا پیرهن بیشتر از من پاره کردین!
گفتم شاید مشورت کنم خوب باشه! 
--------------------------------------------------------
پریروز نتیجه ی دانشگاه داداشم رو دادن. قبول شد. یعنی از بهمن باید بره قشم دانشگاه. تنها می شم. خیلی بده. می شیم من و مامانم. تهنای تهنا...
فکرش رو بکنین یه خونواده ی چهار نفری، به سه قسمت نامساوی تقسیم بشه! چی ازشون می مونه؟!
تقریبا هیچی...
یادمه چهارم دبستان بودم، که شروع کردن بابام رو فرستادن به ماموریت های دو هفته ای، به ماهشهر.
خیلی برام سخت بود. یادم میاد همیشه وقتی می بردیمش فرودگاه که بره ماهشهر، برگشتنه می رفتم پشت صندلی، تا رسیدن به خونه اشک می ریختم. یه دستمال کاغذی کامل کامل خیس می شد. به ده دوازده متری خونه که می رسیدیم، اشک هام رو پاک می کردم، بغضم رو توی گلوم فرو می بردم و اون قدر این دستماله رو فشار می دادم تا چیزی ازش نمونه. بعدش از ماشین که پیاده می شدیم نیشم رو تا بناگوش باز می کردم جلوی مامان و داداشم، و می رفتم توی اتاقم...
یه مدت بعدش دیگه بابا نرفت ماهشهر. خوشحال شدم. ولی نمی دونستم چه خبره. بابا داشت انتقالی می گرفت برای تهران. بعضی شب ها می رفت تهران که کارهاش رو درست کنه. اون موقع ها من عاشق این بودم که شب رو تختم نخوابم. جلوی تلویزیون بخوابم! وقتی بابا خونه بود نمی ذاشت. من هم شب هایی که می رفت تهران، میومدم جلوی تلویزیون می خوابیدم و کلی عشق و صفا. خوشحال بودم از این که جلوی تلویزیون می خوابیدم. بدون این که حواسم رو جمع کنم ببینم چی داره می شه...
دو سه ماهی که گذشت، بابا جدی جدی انتقالیش رو گرفت که بره تهران. رفت. نمی دونم دقیقا چرا، ولی ما باهاش نرفتیم. بابا هم چیزی نگفت. خوشحال بود از این که لااقل ما این جا پیش اقوام و دوستانیم و بار تنهایی فقط روی دوش خودشه...
الان شش ساله که بابا تهرانه. هر هفته چهارشنبه شب میاد این جا، جمعه برمی گرده می ره.
همیشه می ترسیدم از این که بابا بخواد ما رو هم ببره تهران و من از دوست هام جدا بشم. اما دیروز... شنیدم بابا داشت می گفت نمی ریم تهران. گفتش بریم اون جا یاسمن از مدرسه ش جدا می شه، افت تحصیلی پیدا می کنه و سختش می شه. گفت من این چند سال دیگه رو هم تهران می مونم، تا این بچه با خیال راحت همین جا درسش رو بخونه.
داداشم می گه ما خیلی خودخواهیم. راست می گه. الان شش ساله که بابا تنهای تنها داره تهران کار می کنه و ما رو نبرده که ما هم تنها نشیم. کافی بود یه بار ما دست از خودخواهیمون برداریم باهاش بریم، که این قدر سختش نشه.
وحشتناکه...
همیشه از خدا می خواستم چیزایی که فراتر از توانم باشه رو بهم نده، و همیشه هم خدا این کار رو کرده. نمی دونم چرا...
خیلی سخته که ببینی بابات هر روز این همه سختی رو تحمل می کنه که تو راحت باشی و خیلی سخته که نتونی هیچ کاری کمکش بکنی...
اگه بخوایم بریم، من واقعا افسرده می شم. از همه چیزم جدا می شم و تا بیام به مدرسه و بچه های جدید عادت کنم یه سال خیلی مهم رو از دست می دم. به هر حال سال سوم خیلی مهمه. اما... این که ببینم مامان و بابا هم این همه سختشونه، آسون تر از جدا شدن از این جا نیست.
الان واقعا گیر کرده م. می ترسم بریم، بعدا پشیمون بشم. از طرفی هم می ترسم این خودخواهی بزرگم برام گرون تموم بشه.
کاش زودتر این برزخ تموم می شد...
-----------------------------------------------------------
پ.ن: دیگه خودم شده م پی نوشت قصه م. چیزی ندارم که بگم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:4 توسط كاساندان
|
- ببینم من چرا این قدر خوشم؟!
- هان؟ نمی دونم والا. فکر کنم ذاتیه.
- پس چرا یه عده ناخوشن؟ اون هم ذاتیه؟
- ایده ای ندارم.
- حالا این رو ولش. چرا من، منم؟
- هان؟
- پرسیدم چرا من، منم؟
- چون تو، بهترین تویی.
- یعنی من، بهترین منم؟
- اوهوم.
- پس یعنی من بی خاصیت نیستم، نه؟
- معلومه که نیستی.
- ببینم خدا من رو دوست داره؟
- معلومه که داره. چرا نداشته باشه؟
- خب چرا من رو دوست داره؟
- چون تو بنده شی.
- آهان. یعنی چون من بنده شم من رو دوست داره؟ مثل من که بچگیام عروسک هام رو چون مال خودم بودن دوست داشتم؟
- نه فکر نکنم. دوستت داره چون... اون خداست.
- پس اون من رو دوست داره چون خداست؟ یا شاید هم... اون خداست چون همه رو دوست داره؟
- هوم...
- یعنی من هم اگه همه رو دوست داشته باشم خدا می شم؟
- دهه! کفر نگو بچه!
- نه جدی.
- جدی؟
- آره. جدیه جدی. دو دیقه بهش فکر کن.
- فکر می کنیم...
.
.
.
- فکر کردی؟
- آره.
- چی شد؟
- فکر کنم اون خداست چون... همه رو دوست داره.
- آخر تکلیف من چی شد؟ خدا می شم یا نه؟
- آره. فکر کنم می شی.
- یعنی این هایی که می رن حوزه درس می خونن هم آخرش خدا می شن؟
- نه فکر نکنم.
- چرا؟ مگه فرق من با اونا چیه؟
- اونا... می خوان به خدا برسن. ولی تو خودت خدایی.
- ها؟
- هیچی، ولش. ولی من یه ایده ای دارم.
- چیه؟ بگو.
- واسه همینه که این قدر خوشی.
-----------------------------------------------------------------------
پ.ن: آن ها که طلبکار خدایید، خدایید... بیرون ز شما نیست، شمایید شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید؟... و اندر طلب گم نشده بهر چرایید...
پ.پ.ن: و او... خداست...
پ.پ.پ.ن: این مکالمه کاملا حقیقی ست!
پ.پ.پ.پ.ن: راهنمایی هم در کار نیست. پیدا کنید پرتقال فروش را! 
پ.پ.پ.پ.پ.ن: هیچ حقی هم به سارا و ژیلا تعلق نمی گیره. 

پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: بچه های مدرسه ی فراز شورش کرده ن. می خوان در مدرسه شون رو گِل بگیرن! 
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:22 توسط كاساندان
|
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، زمین، عشق، هوا مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می روید
قارچ های غربت...
سکانس اول:
ـ ببین این طوری که چیزی درست نمی شه. شخصیت والای آدم به اینه که بتونه دیگران رو ببخشه. خودت رو بذار به جای اون ها. تا ببینی چقدر خوب اند و بفهمی تو هم اگه جای اونا بودی بهتر از این نمی شدی...
- ...
- هیچ وقت در مورد کسی قضاوت نکن. چیزی که تو می بینی ظاهر امره. شاید روح اون هزاران بار بزرگتر از دیگران باشه...
- هوم...
سکانس دوم:
- نههههههههههه!!!!!!! تو این کار رو می خوای بکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
- آره خب... ببین من واسه ی خودم دلی..
- آخه کی تو رو به این فساد تشویق کرد؟؟؟؟؟؟؟ مسئول عواقبش هم خودشه!!!!!!!!
- تو به این می گی فساد؟!
- پس فردا که مشکلاتش معلوم شد، اون وقت می فهمی. من خودم هم می گم از این آخوند بازیا خوشم نمیاد. ولی... اصلا کی به تو گفت همچین کاری کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- باو من خودم عقل دارم...
- نه نداری! تو نمی فهمی! مسئولیتش با همونی که تشویقت کرد!
- من خودم فکر کرد...
- دهه! بهت می گم تو نمی فهمی! داری اشتباه می کنی!
- ...
سکانس سوم:
- حالا من این کار رو کردم. اشتباه بود کارم. بچه باید عاقل باشه!
- ببخشید وسط حرفتون. شما چند سال از من بزرگتریا! اون وقت... بچه باید عاقل باشه؟!
- معلومه که باید عاقل باشه! تو به بچه های مردم نیگا نکن!
- ...
سکانس چهارم:
- تو که درک نمی کنی. سرخوشی از قیافه ت می باره. اون وقت ما باید انتظار داشته باشیم چیزی رو درک کنی؟
- ببخشید سرخوشی چه ربطی به نفهمی داره؟!
- بیا! می گم نمی فهمی! همینه دیگه!
- ...
سکانس پنجم:
- تو چی کار می کنی سه ساعته آروم نشستی این جا؟ نکنه رفتی به حالت خلسه؟
- دارم فکر می کنم.
- به چی آخه؟ عاشق شدی؟ یا کشتیات غرق شده؟
- نه نه... فقط دارم فکر می کنم.
- ببین می گم نمی فهمی همینه دیگه! با ناراحتی که چیزی درست نمی شه.
- من ناراحت نیستم به خدا. فقط دارم...
- اصلا معلوم نیست چش شده! همه ش عین افسرده ها نشسته یه گوشه!
- ...
-------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:جنایت... یا... مکافات؟!
پ.پ.ن: Do not judge anyone...
پ.پ.پ.ن: المنة لله که چو ما بی دل و دین بود... آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم...
پ.پ.پ.پ.ن: چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند...
پ.پ.پ.پ.پ.ن: پریشب خواب زاینده رود رو دیدمممممممم!!!!! ای جااااااااننننننننننن!!!!!!!!!! 
پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: دو زنگ شیمی پرید تو این یه هفته! آخ جووووووووونننننننننن!!!!!!!!! 
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: بیکار و شاد و خندانم!!!


+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:10 توسط كاساندان
|
ایهیم ایهیم... سه دو یک... یک... یِ...
(چیه؟ چتونه؟ اون اِکوش بود خب!
)
از اون جایی که اصلا حسش نبود یکی یکی بیام مسنجر به ملت بگم، از این تربیون آزاد استفاده می کنم و می گم که من یه مدتی نیستم. یعنی شاید هم باشما! ولی خیلی کم. خلاصه که اگه ندیدینم و اینا خودکشی نکنین! من سالمم! 
( بذارین از همین تربیون یه چیز دیگه هم بگم. این که کلا زیاد فکر نکنین که من یه مدت طویلی نیستم و افسرده بشین. ممکنه همین فردا برگردم. ممکن هم هست برم تا سال دیگه!
)
پ.ن: آخی! دلم برای همر تنگ شده بود! همررررررررر!!!!! پسرممممممم!!!!!!!



پ.پ.ن: الی(الهه) هر وقت خواستی اون پست قشنگه ی خدافظی رو بزنی، با سارا هم هماهنگ کن، اس ام اس هم بزنین من هم بیام. نشه مثل اس ام اس کنفتون ها! که من یه ماه بعدش با خبر بشم!
پ.پ.پ.ن: دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم... با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی...
پ.پ.پ.پ.ن: فعلا! 
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:48 توسط كاساندان
|
مادر... وقتي با من حرف مي زد به دقيقه ي سوم نرسيده دادش به هوا مي رفت. حس مي کردم از بودن من در عذاب است و هر بار که نگاهم مي کند به ياد بزرگترين اشتباه زندگي اش مي افتد. اشتباهي که دختري را براي عمري وبال گردنش کرد. من حرامزاده نبودم؛ ولي به همان اندازه احساس اشتباهي بودن مي کردم.
هرگز نگاهم را نخواندند. هيچ کس سعي نکرد با من حرفي بزند. اما مي گفتند درک نمي کند. نمي فهميدم وقتي با من حرف نزده بودند چه طور اين را مي گفتند؟ اما مي گفتند. مهم نبود من بفهمم يا نه.
در آرزوي حرف زدن با پدر بودم. در تمام هفت روز هفته يک روز او را مي ديدم و حرف هايي که بينمان رد و بدل مي شد از احوال پرسي هاي معمولي و صحبت درباره ي کار و درس تجاوز نمي کرد. اختلاف سنيمان زياد بود. نمي توانستم او را در آغوش بکشم و داد بزنم:«دوستت دارم بابايي!» صاف کنارش مي نشستم و آرزو مي کردم عشق را از نگاهم بخواند. نگاهي که از ترس فاش کردن تمام رازهاي دلم از او برگرفته بودم. تا به خود جرأتي مي دادم که دزدکي نگاهش کنم، مي ديدم رو به روي تلويزيون خوابش برده و اخبار دنيا بر صفحه ي نمايش کوچک در حال مرور شدن بودند.
- شب به خير.
در را مي بستم، چراغ ها خاموش، و سعي مي کردم بخوابم. خوبيش اين بود که هميشه در اين کار موفق بودم؛ و هر شب همان قصه تکرار مي شد.
- شب به خير.
--------------------------------------------------------------------------
پ.ن: حاصل بیکاری من تا دو نصفه شبِ دیشب! 
پ.پ.ن: من زنگ فیزیکمونو می خوااااااااامممممممم!!!!!!!!! از شنبه تا پنج شنبه خیییییییییییلی زیادهههههههه!!!!!!! 


پ.پ.پ.ن: دیشب خواب دیدم بردنم تو اون یکی کلاس که معلم فیزیکشون شکوریه!!!!!!!! 



پ.پ.پ.پ.ن:با ما می پلکی؟! 
پ.پ.پ.پ.پ.ن: کی گفته کلم بی خاصیته؟! 
پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: بلند شدنش رو حس می کنم... بالاتر... اون بالا بالاها...
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: دنیا همان یک لحظه بود...
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: بارون رو دوست دارم هنوز... بدون چتر و سرپناه...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:6 توسط كاساندان
|
WE ARE BABARIANS
WE WANT TO BE BABARAINS
THIS IS AN HONORFUL NAME!!!
(adolf hitler)
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:51 توسط كاساندان
|
جییییییییییغغغغغغغغغغغغ!!!!!!!!!!
جیییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!!!!!!!!
الان تا می تونین بلندترین و ناهنجارترین جیغ های ممکن رو تصور کنین و فکر کنین که همه ش از طرف شخص منه!
اعصابم از دست خییییییییییییلی چیزا خورده. وحشتناااااااکککککککککک!!!!!!!! 
جیییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!!!!!
-----------------------------------------
چرا؟ واقعا چرا؟ نه به نظرتون چه دلیلی داره؟ اصلا چه دلیلی می تونه داشته باشه؟ 
چه دلیلی داره که عرب ها ما رو ول نمی کنن؟ یا شاید هم ما عرب ها رو ول نمی کنیم؟ 
ای لعنت به هر چی عربهههههههههههه!!!!!!!!!
آقا من به کی بگم از عرب ها بدم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا به کی باید بگیم ما عرب نیستییییییییییممممممممم!!!!!!


انقده بدم میاد هی این حکومتیا ما رو می چسبونن به عربا!
ما هیچ برادری ای با عرب ها نداریم! کی گفته اینا برادرای مائن؟ کی گفته عربی زبون مائه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای تف...!!!!!
دلم می خواد خفه شون کنم! هی می گن عرب ها برادرای مائن! نه واقعا این موجودات کثیف که هشت سال خون جوونای ما رو ریختن و هزارتا غلط دیگه، حالا شده ن برادرای ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 




دیدین این رهبر کبیر انقلاب(!) همه ش جای کلمه های فارسی کلمه های عربی به کار می بره؟ ای تف به اون ذاتشون که عرب پرستن!!!!!!! به جای آرامش می گه سکینه! آخه واسه چی دارن ما رو نابود می کننننننننننننن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!


اه اه اه! جای سرمای هوا می گن برودت هوا!!!!!!! آخه پستی تا چه حد؟ نه تا چه حد؟ دارن کل ملت ما رو نابود می کننننننننن!!!!!!!
پولای مردم ما رو می گیرن می رن تو عراق بزرگراه می سازن!!!!! آخه اصلا عرب ها شعورش رو دارن که بفهمن بزرگراه چیه؟ یا ما بهشون مدیونیم؟ یا موجودات مفیدین؟ یا دوست داشتنین؟ یا چی؟ نه واقعا چی؟ چرا این کارا رو می کنن؟
عرب های عربستان هنوز مثل اقوام وحشی یه عده شون غذا رو با دست می خورن. من اینو با چشمای خودم دیدم که چار پنج نفری نشستن دور یه سفره ی یه بار مصرف، برنج و مرغشون رو بدون هیچ بشقابی کپه کردن اون وسط و با دست شروع کردن به خوردن!!!!!!! آخه تناسب ما با این موجودات بی خاصیت چیه؟؟؟؟؟؟ این وحشی ها که هنوز نمی دونن قاشق چنگال چیه!
اون موقعی که داریوش کانال سوئز رو ساخت، موقعی که کوروش منشور حقوق بشر ارائه کرد، اینا کجا بودن؟ جز چادر نشینی و خوردن ملخ کار دیگه ای هم بلد بودن بکنن؟ حالا اومدن شدن برادرای ما و تازه ما باید بهشون افتخار هم بکنیم؟ 


نکته ی قشنگش این جاست که این موجودات بی مغز موقعی که به ایران و روم حمله کردن،(زمان ساسانیان) فرق سکه ی طلا و نقره رو نمی دونسته ن و رومی ها به طرز جذابی سکه های طلاشون رو با نقره عوض می کرده ن! آخه این موجودات که معلوم نیست واسه ی چی آفریده شده ن، هیچ کار مفیدی هم در طول تاریخ بشری انجام نداده ن، 124 هزار تا پیامبر هم اومدن تا راهنماییشون کنن ولی هنوز سر همدیگه رو می برن و مثل بدوی ها زندگی می کنن، چه همخوانی ای با ما دارن؟ هان؟ 





حالم از هر چی عربه به هم می خورههههههههههه!!!!!!!!! 


چرا دست از سر ما بر نمی دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:47 توسط كاساندان
|

اهل عرفانم
اهل عرفانم من
اهل عرفانم من، کار و بارم بد نیست
برجکی ساخته ام در دل شهر
طبقاتش هفده
همه را پیش فروش بنمودم
پول هایم همه در بانک سوئیس
به امانت باقی است.
اهل عرفانم من
سفره ی نان و پنیری پهن است
مُتلی ساخته ام در نوشهر
باغ هایم پر گل
از صدور گل ها
جیب هایم سرشار.
اهل عرفانم من
دام هایم همه پروار و قشنگ
گاوها رنگ به رنگ
کشت و صنعت دارم
چند هکتار زمین
همه شالیزار است.
دختران زیبا
صبح تا شام در آن دشت وسیع
بوته های شالی، در زمین می کارند
اهل عرفانم من
همه در سیر و سفر
از ژاپن تا اتریش
تا فراسوی پکن
خانه ی کوچک خوبی دارم
در دل شهر پاریس
جایتان بس خالی است
اهل عرفانم من، کار و بارم بد نیست
طبع شعری دارم
شعرها گفته ام از عرفانم
همه زیبا و قشنگ
همچو آن ویلایم
که بنا ساخته ام در چالوس
یا که مانند سگم پشمالو
که بود فرز و زرنگ
الغرض لقمه ی نانی باقی است
مردی هستم قانع
اهل عرفانم من، کار و بارم بد نیست...
-------------------------------------------------------------
پ.ن: اهل عرفان است؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
پ.پ.ن: دوستانی که آپ قبلی براشون جا نیفتاد می تونن این یکی رو بخونن بخندن!
پ.پ.پ.ن: دارم به این نتیجه می رسم که سرخوشی تو خانواده ی ما ارثیه!
پ.پ.پ.پ.ن: امروز روز آخر آزادیههههههههه!!!!!!
پ.پ.پ.پ.پ.ن: بترکی سارا که نمی خوای بری مدرسه!


+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:48 توسط كاساندان
|
گاهی فکر می کنم خوشی زده زیر دلم.ولی بعدش با خودم می گم آخه کدوم خوشی؟!
--------------------------------------------------------------
گاهی فکر می کنم خدا داره سر به سرم می ذاره.
ولی بعد به خودم می گم: آخه بچه، مگه خدا با تو شوخی داره؟ یا هم سن توئه؟!
--------------------------------------------------------------
گاهی فکر می کنم دیوونه شده م.
بعد به خودم می گم: دیوانگی هم عالمی دارد...
--------------------------------------------------------------
خودم رو توجیه می کنم که دیوانگی هم عالمی دارد.
ولی خوب که فکر می کنم می بینم پس اگه بقیه عاقل باشن چی؟ تکلیف دنیای اون دیوونه هه چی می شه؟!
--------------------------------------------------------------
فکر کردم حتما خدا من رو دوست نداره.
ولی بعدش دیدم انگار هنوز امیدی واسه ی زندگی دارم... این طورهام نیست...
--------------------------------------------------------------
فکر می کردم آخه چجوری با این اوضاع کنار بیام؟
خوب که دقت کردم فهمیدم اوضاع خودم نیست که ناراحتم می کنه. پس اون ها چی؟ بمیرم برات که باید تحملش کنی...
--------------------------------------------------------------
درسته که هر کسی یه عیبی داره. ولی بعضی وقت ها فراتر از تحمل آدم می شن یه عده. داشتم فکر می کردم از چند نفر از این آدما خوشم میاد؟!
دیدم خوبیش اینه که دوستشون داشته باشی، بدون توقع متقابل...
--------------------------------------------------------------
با خودم گفتم خوبیش اینه که دوستشون داشته باشی، بدون توقع متقابل.
بعدا دیدم این چیزا مال قصه ها و پند و پیام های اخلاقیه. تا حالا تونسته م بهش عمل کنم؟!
--------------------------------------------------------------
داشتم فکر می کردم شاید لیاقت خوبی های خدا رو ندارم. کی می دونه؟ شاید واقعا وقتی مُردم بابت همه ی خوبی هایی که بهم شده و لیاقتشون رو نداشته م خفتم کنن.
اما... دوست هام رو، محبتشون رو، از دست ندم. حاضرم آتیش دوزخ رو بخرم... فقط خدایا قول بده دوست هام رو از م نگیری... قول...
-----------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: دوستتون دارمممممممممممم 
پ.پ.ن: هر جای گریه که هستی... خاطره هاتو نگه دار...
پ.پ.پ.ن: ملتی که خوششون نیومد یا درک نکردن لزومی نداره نظر بدناااااااا!!!!! اگه زدین تو احساسات قشنگم نظرتون رو ناک اوت می کنم! 
پ.پ.پ.پ.ن: بگذار باد ببرد
آبروی روسری ام را
اگر چشم ها
چشمان توست...
کپی رایت بای ژیلا جون! 

چیه خب؟ قشنگ بود دوست داشتم بگم! مگه چیه؟! 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:24 توسط كاساندان
|
و خداوند برق شیطنت در چشمان کنجکاو کودکی بود که به مردمی که به یک سو ایستاده و زیر لب چیزی می گفتند خیره شده بود...
و خداوند جنبش کودکی بود که در بین صفوف نمازگزاران می دوید و انسانیتیش را می زیست...
و خداوند آرامش کودکی بود که بی هیچ فکر و نقشه ای در گوشه ی مسجد به خوابی آرام فرو رفت...
و خداوند لبخندی بود که پس از دریافت مزد زحمت روزانه، بر لبان مرد کارگر نقش بست...
و خداوند صدای شادی بخش جغجغه در دستان مشتاق نوزاد بود...
و خداوند پرواز ذرات انسانیت در هوای گرم تابستان بود...
و داور ما را خواهد بخشید و خواهیم فهمید و باشد که روحمان را از دوزخ رهایی بخشد... آری، خواهیم فهمید!
-------------------------------------------------------------------------
پ.ن: کپی رایت بای خودم!
پ.پ.ن: البته به جز آخریه. اون یکی بیشترش کپی رایت بای فئودور داستایوفسکی!
پ.پ.پ.ن: منتظر شرح اعترافات متهمان اغتشاشات اخیر درن شان فنز، در انجمن سرخوشان مقیم مرکز باشید!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:7 توسط كاساندان
|